مرال.Meral

گذار در کوچه باغ های فریزهند

http://msoroushn.persiangig.com/Soroush%20photo%20Gallery/Freezhand/_MG_7550.jpg

بوی نان تازه می آید ، انگار نان می پزند ، خانه ی آشناست .

قرار بود سری به آنجا بزنیم.

سر و صدا ی خوش آمد و احوال پرسی بلند شد. اما چه حیف که دیر رسیدیم . نان و آتش درون تنور، جای خود را به خاکستری داده بود که سوژه عکاسی ام شد. البته نانش را خوردیم، با پنیر و انگور. وااای که چه لذتی ...  حتی از کبابی که گمان بود بهترین خوراک سفر است، لذیذ تر بود.  روز اول هم با همچون نانی پذیرایی شدیم. البته غذای تدارکی مادربزرگ، قورمه سبزی بود. ولی آن دوغ و آن نان ، حرف های دگر دارد که شرحش را اهلش می دانند.

http://msoroushn.persiangig.com/Soroush%20photo%20Gallery/Freezhand/IMG_7878.jpg

مسافرت یهویی، معمولاً هم زود تر جور میشه هم حالش بیشتره . اصلا قرار نبود بریم فریزهند،اصلاً جایی قرار نبود برم.  م. گفت: دلم مسافرت میخواد ...  ا. گفت: با فلانی و فلانی برو فریزهند...

گفتیم و شنیدیم  و گفتیم و شنیدیم... تا این که خودم و تو ماشین ع. دیدم. بگذریم که" دلِ سفر خواسته" نتونست همراه بشه. منم اگه عهد و علاقم این نبود که تا می تونم سفر برم، شاید این فصل زندگیم سفید بود.

چه از این بهتر که از خواب بیدار بشی و ببینی که توی یه خونه روستایی زیبا هستی

چه از این بهتر که توی حیاط و زیر طاق آسمان، سفره رو  پهن کنی

و چه حیف بود اگر این همه را از دست می دادم

و چه خوب که اوقاتم را در گذار از کوچه باغ ها گذراندم.

و چه بسیار ... میوه خوردم ....

 http://msoroushn.persiangig.com/Soroush%20photo%20Gallery/Freezhand/_MG_7511.jpg

ع. در یه خونه رو باز کرد، خونه ی خاله .

 با کمی مکث هر کسی یه خوشه انگور تو دستش بود. در حال خوردن بودیم که ع. بزرگ ترین کلیدی که تو زندگیم از نزدیک دیده بودم و نشونمون داد. باهاش در دوم خونه خاله رو باز کردیم. بعد از وارد شدن به هشتی، همه راه مستقیم به حیاط و طی کردن. ولی از اونجا که من همیشه دنبال چیز دیگه ای می گردم. از طریق پله ها راه پشت بوم و پیش گرفتم. سر راه از برگه ریشه کنی  مالاریا مربوط به سال 44  و عکس گرفتم . اون بالا یکی از زیبا ترین عکس هام،  تو اتاق روی بام  و بین برگه خشک ها و بادوم ها شکل گرفت....

http://msoroushn.persiangig.com/Soroush%20photo%20Gallery/Freezhand/IMG_7492.jpg

( بقیه داستان  موند واسه طالبش ... )

 

وقتی  تو راه برگشتنی ... تازه روحت تازه  شده. تازه غبار  دغدغه از ذهنت پاک شده. تازه از همه چیز می تونی لذت ببری. تازه پرتو نور  از پشت ابر ها و کوه ها برات زیبا میشه. تازه می تونی موسیقی گوش کنی و تازه میتونی ازش لذت ببری.

تازه می تونی بخونی ، آواز بخونی ...

تازه اینجاست که می تونی با صدای بلند بخونی ...

                        " هرآنکس که در این حلقه نیست زنده به عشق         بر او نمرده به فتوای من نماز کنید"

تازه اینجاست که "الا ای آهوی وحشی ..." و درک می کنی. چون تو قدمگاهش قدم زدی و به کوچه باغش دل سپردی.

 

 http://msoroushn.persiangig.com/Soroush%20photo%20Gallery/Freezhand/_MG_7518.jpg

رسیدم خونه ، اما یادم نمیره که ...

دیگران کاشتند و ما خوردیم

دیگران کاشتند  و ما خوردیم

یادم باشد که ... بکارم

یادمان باشد که بکاریم

باید بکارم

باید  بکاریم.

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٩ - ShooShoo s


پارک به ما اجازه عبور نداد

http://msoroushn.persiangig.ir/Soroush%20photo%20Gallery/Park%20Melii%20e%20Kavir/DSC08048.JPG

به هر دو راهی که می رسیدیم، سرنوشت 21 نفر آدم  یک خودروی کرایه ی مطرح بود. همه می گفتند بایدمنتظر راهنما می ماندیم.، من هم می دانستم. اما حالا دیگر جای غر زدن نبود.

گاه چند دو راهی پی در پی و گاه مدت ها هیچ چیز جز جای چرخ هایی که قبلا از این مسیر عبور کرده بودند دیده نمی شد. دو راهی ها هم امید وار کننده بودند و هم ترسناک،چون تنها یکی از آنها درست بود.

به ما گفته بودند اولین دوراهی ، سمت راست . مشکل آنجا بود که اولین دوراهی را  گم کردیم.

در نقشه من ، کلا دو جاده بیشتر نبود . یکی به قصر بهرام راه داشت و دیگری در عمق پارک فرو می رفت. مقیاس نقشه می گفت : راه طولانی یعنی 180 کیلومتر سرگردانی . تازه از صبحانه  حاضر در کاروانسرا هم خبری نبود.

اما اون راه و اما همون راهی که هیچ وقت ازش عبور نکردیم ، بعد از دوراهی تنها 20 کیلومتر تا یک فنجان چای فاصله داشت.

آنچه ما می دیدیم ، چیزی بیش از یک دوراهی بود.  صبح که از ماشین پیاده شدیم و دیدیم که جاده را آب برده ، تازه خبردار شدم که راهنما زود تر از اینها باید به ما ملحق می شد.

از ظاهرش معلوم بود که مدت هاست، جاده ای در کار نیست. راننده موافق نبود برکه حاصل از آب باران را دور بزنیم، وگر نه داستان ما فصلی دیگر داشت. شاید به نام " در "گِل ماندگان" ، شاید هم نه.

در مسیر بازگشت ، اولین دوراهی را دیدیم . همانجا بود که دوراهی ها شروع شدند. همانجا بود که پیاده شدم و نظریه ی    جاده ی طولانی را مطرح کردم. راننده شاهد است که چند بار پرسیدم " جلو تر دو راهی دیگه ای نبود ؟ " 

اون موقع صبح بود و حالا ظهر ، عده ای گرسنه و عده ای نگران از گرسنه ماندن. سنگینی سرنوشت، به اندازه وزن ماشین و مسافراش روی دوشی سنگینی می کرد و راه لالایی گوش خراشی بود برای کسانی که از آن لذت نمی بردند.

به طور خلاصه : دوراهی – جاده – شوره زار دریاچه نمک -  چند راهی – تصمیم بازگشت – چند راهی – انتخاب به اختیار  و حالا ...

بعضی ها بهم گفتند خوب شد صحبت کردی ، یه چیزایی راجع به کویر و مسیری که می رفتیم. فقط همین. هم برای آگاهی از کاری که می کردیم و هم آرامش خاطر. خوشحالم ، به حقیقتی که می گفتم اعتقاد داشتم . این یه جورایی مسئولیت قبول کردنه. خیلی سخته ، اصلا اسمش روشه " مسئولیت".

وقتی به منطقه نظامی رسیدیم ، یه نفس راحت کشیدم و رفتم ته میدل باس نشستم ، خوم می دونستم به کاروانسرا نرسیدیم اما اون منطقه با اون همه تانک بر خلاف فطرتشون سرود شادی سر میدادند.

آنگاه که دوراهی ها در پی یکدیگر می گذشتند ، خوب نگاهشان میکردم . تا بار دیگر که به ایجا آمدم بهترین راه را انتخاب کنم.

میدانستم که باز خواهیم گشت حتی اگر تمام اتفاق ها رخ می دادند. حتی اگر ماشین خراب می شد و آب جیره بندی. راهش این بود ماشین را تنها بگذاریم و راه بیافتیم و ...

در آن صورت هم رها می شدیم و من باز هم باز میگشتم

 

http://msoroushn.persiangig.ir/Soroush%20photo%20Gallery/Park%20Melii%20e%20Kavir/DSC08055.JPG

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٧ - ShooShoo s


پیوند چگونه است ؟

و ما چقــــــــــــدر متفاوتیم...

ما، قسمتی از دیگرانیم

من، دیگرانم را دوست دارم

وقتی که می آییم، تهی از خاطره ایم

وقتی که می رویم،از خاطره ها سرشار

لحظه به لحظه با نگاهم ، برکه ی خاطره ها را متلاطم می کنم

مبادا که رنگ دریایی اش را از دست بدهد

دیروز، از آن ما بود و فردا از آن ماست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - ShooShoo s


پيرامون

هنوز هم در اطراف میدان انقلاب، یکی از شلوغ ترین محل های تهران

چشم هایی خلوتی کوچه را نظاره می کنند

دو صندلی

امیدوارم این دو صنلی،همان صندلی های معروف برای گفتن خوبی باشند

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - ShooShoo s


پنجره های رنگی

وقتی این عکس و نگاه می کنیم ،

با اون همه رنگ باز هم یه آرامش خاصی احساس می کنیم . و هیچ معلوم نیست که کلی آدم

دارن اون پایین بین هم وول می خورن . هیچکی هم هواسش به اون بالا نیست. همه دارن

عکس هایی که تو اتاق های ارگ کریمخانی گذاشتن و نگاه می کنن.

البته خیلی ها همون ها رو هم نگاه نمی کنن. و فقط مثل مکان های مقدس میان از این

راهرو ها رد میشن و میرن .

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦ - ShooShoo s


اینجا غروب نیست

اینجا غروب نیست ،

      خورشید بر فراز آسمان است ،

آسمان هم روشن ،  

   اما زمین روشن نیست ،   

                   زمین ، نه رنگ آسمان است ،

                                                  نه رنگ خورشید ،

             

گل آفتاب گردان از خورشید روی برگردانده ؟  

  نه ،

 خسته شده ،

فردا دوباره بالا تر می رود ،

امروز از نخل گذشت ، فردا ...

                                          ( اینگونه دیدم )

 

- محل عکسبرداری : روستای مصر

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - ShooShoo s


سلاخ

سلاخ نمی گریست . اصلا چرا باید می گریست ؟  

او فقط  جان جاندار را گرفته بود

روحش که آزاد بود .    ؟

این محل در قلعه ای موسوم به قلعه ساسانی و در شهر جندق قرار دارد .

چون فضا به شدت تاریک بود مجبور شدم برای گرفتن این عکس

از فلاش استفاده کنم . این طور که شواهد نشون میده ‌

اینجا هم محل نگهداری بوده و هم سلاخی.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥ - ShooShoo s


رقص و رنگ

این عکس را از جایی به اسم چلگرد از توابع شهرکرد  گرفتم . وقتی اونجا بودم سه تا عروسی

دیدم . و این عکس یکی از اوناس . این عکس از زاویه پایین به سمت بالا گرفته شده ولی محلی

که عکس گرفتم . یک محل بلند و مشرف به تمام منطقه است . اونجا محل زیباییه که مطمئن

هستم اگه رسیدگی درست بشه . یکی از مناطق توریستی ایران میشه که هر کس دوست

داره اونجارو ببینه .

باز هم از اونجا عکس میزارم .

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - ShooShoo s


اولين برف

این عکس را هنگامی گرفتم که اولین برف سال ۸۵ باریدن گرفت .

 ساعت ۱:۰۰  بامداد و در حالی که با دوچرخه به کوچه های مختلف سر می زدم .

                                                         برف واقعا زیباست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥ - ShooShoo s


شروع جديد با دريچه نگاه

به نام خدا

بعد از مدت ها دوباره کار در این وبلاگ را شروع می کنم.

این بار عکس هایم محور مطالبم هستند.

هر کس به گونه ای نگاه می کند

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - ShooShoo s